سيد محمد باقر برقعى
3043
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
داستان دل دادم به دست زلف سياهت عنان دل * تا روشن از رخ تو شود آسمان دل تاريك نيست راه اميدم كه سر نهد * خورشيد پيش روى تو بر آستان دل بر يك جهان جمال تو جانا نمىدهم * اى جلوهء جمال تو جان و جهان دل مىخواستى كه مهر خود از من نهان كنى * افشا نمود چشم تو راز نهان دل آرى ، ترانههاى محبّت شنيدهام * زان آشنا نگاه ، كه داند زبان دل آن شب چه خوب بوسه زدم بر لبت ، ولى * هرگز نمىرسيد بدانجا گمان دل يكعمر در شرار محبّت گداختن * اين است سرگذشت من و داستان دل « گلبانگ » دل به مهر تو روشن نموده است * هرگز نمىروى ز دل او ، به جان دل تب دارم من در تن خود گرمى آن شب دارم * تبخال لب گرم تو بر لب دارم امّا چه كسى نداند اين حال ز چيست * گويند كه بيمار شدم تب دارم ميان چون موى پرىوشان دلاويزى نيست * چون دامنشان بوى گلانگيزى نيست هرچند به قتل ما كمر مىبندند * ديديم ، ولى ميانشان چيزى نيست !